![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
بار خدایا،نیرو و دلیری به من ده تا... *یاد بگیرم به چیزهای واهی و بیهوده نیندیشم. *یاد بگیرم چگونه فهم و درک خود را افزایش دهم. *یاد بگیرم گستره ی دیدم را وسیع کنم. *یاد بگیرم چگونه دل مردمان به دست آورم. *یاد بگیرم که ارزش هر کس به شخصیت و انسانیت اوست نه به ظاهر زیبایش. *یاد بگیرم هرگز هرگز در امور مردم دخالت نکنم. *یاد بگیرم هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر نکشم. *یاد بگیرم طاقت خود را افزایش دهم. *یاد بگیرم صبور باشم. *یاد بگیرم درباره ی موضوعی که راجع به آن اطلاعی ندارم هیچ وقت سخن نگویم. *یاد بگیرم زبانم را کنترل کنم و بی موقع سخن نگویم. *یاد بگیرم خوب گوش فرا دهم. *یاد بگیرم خوب فکر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم. *یاد بگیرم هنگام ناراحتی دست به عمل نزنم. *یاد بگیرم هرگز هرگز گنجور دیگری نباشم. *یاد بگیرم که فاصله ی بین تلاش وکاهلی، شجاعت وحماقت،شکست و پیروزی، زندگی و مرگ، نفس و جهاد با نفس یک تار مو بیشتر نیست. *یاد بگیرم که چگونه یک انسان باشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
اینم با اعتماد به نفس ترین بازیکن لیگ برتر امسال
آقای گل جهان
با صدها سال سابقه ی بازیهای ملی و باشگاهی
علی دایی
بازیکن آینده دار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
آرزوهاشون به باد رفته و هنوز می خواد بازی کنه و ادای زیادی می کنه. عنوان دست پیدا کنه و در صورت امکان جایگزین برد پیت در فیلم های آمریکایی بشود البته با لقب(درپیت) آرایشگاه زنونه مرتب می کنه و برای زیبایی بیشتر از تل و کش های مو استفاده می کنه. می گه: بی خیاله حرفاشون هستم و من نوکر همه ی آنها هستم. قبول می کنه و حتی در صورتی که تقصیر او نباشه اشتباه را به او نسبت می دهند و او به راحتی قبول می کنه و مثل حسن کچل استقلالی هی نیست که تا اشتباه می کنه به بازیکنان حرف بد می زنه حریفو دور خودش جمع می کنه به صورتی که فریاد همه از جمله مو فرفری (عادل فردوسی پور) ملقب به چه می کنه این بازیکن را در می آره. می گذاره می کنه همه ی تماشاگران هوووش می کننش و این از نشانه ی با طرفدار بودن بازیکنی چون او هست که طرفدارانش او را مورد لطف قرار می دهند و از او به این شکل تشکر می کن میاره با چند تا ازفامیلاش برای بازیکنان تیم حریف چاقو می کشه دروازه خالی را می کشه واقعا از این همه سختی ها و زحمت ها در مانده و تونسته به این عنوان دست پیدا کنه. خالی موفقی که میرزاپور دروازبان قوی تیم ملی کشورمون انجام دا به گل تبدیل شد رسانی امام که برای کمک رسانی به تهی دستان بود با هم ازدواج کردند و زوج موفقی در تیم استقلال شوند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پي ام" بده .. غم ر و " دليت" کن براي غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو"هک"کن ازانسانيت " کپي" بگير و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زيبا ترين خاطره هاي زندگيت" وب" بگير
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
یادمان باشد اگر این دلمان بیکس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دورنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد که اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر از کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟... یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک اینهمه گفتم گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که دگر دل من تنها نیست یاد من هست که دگر دل تو مال منست یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
اگه يه روز احساس کردي مي خواي گريه کني صدام کن،جلوتو نمي گيرم ، باهات
گريه مي کنم اگه يه روز خواستي بخندي صدام کن، مانعت نميشم، باهات مي خندم
اما اگه يه روز صدام کردي وجوابي نشنيدي بدون که بهت نياز دارم پس به ديدنم بيا…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
در اوج دلتنگی و دلشکستگی ، در نهايت بی کسی و بغض زمانی که همه فراموشت کرده اند و محبت و دوستی را از تو دريغ می کنند، آن زمان که دستی نمی بينی تا به ياريت بشتابد و شانه های خسته و غمگينت را پناهی باشد ، بدان که هميشه گوش شنوايی منتظر شنيدن غصه های توست، آرام غصه هايت را بگو، بغضهای کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکن و از جاری شدن اشکهای بی بهانه ات نترس .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
امروز داشتم با خودم فکر می کردم چه قدر خوب می شد آدم می تونست فقط یک بار عاقبت خودشو توی این دنیا می دید. بعد شاید بهتر تصمیم می گرفت . شاید زندگی اش اگه بد بود بهتر می شد و اگه خوب بود خوبتر. ولی بعدش که کلی رسیدم به آخرش دیدم چند سال گذشته ی من همین حالاست که دارم می نویسم.الان من فردای دیروزم بوده. بعدش تصمیم گرفتم امروزم رو درست تصمیم بگیرم تا چند سال دیگه ننویسم کاش می شد!!!!؟؟.............
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توی
هفت آسمون يه ستاره نداري ..
وقتي مي فهمي که دنيا با همه ی قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي
چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..
وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته
ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...
اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي
اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي
ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني .. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
و خداوند فرمود .......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
کوهنوردی بود که می خواست بلند ترین قله جهان رو فتح کنه . بالاخره پس از سالها آماده سازی
خود ماجراجویی اش را آغاز کرد اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم
گرفت به تنهایی از قله بالا برود .
او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا
اینکه هوا تاریک تاریک شد .
سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود . ماه
و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرت
شد . در حال سقوط فقط نقطه های ساهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین
او را در خود فرو می برد. همچنان در حال سقوط بود ....
و در آن لحظه پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آوردند ...
ناگهان در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را
به شدت می کشد
میان زمین و آسمان آویزان بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری
نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن
ناگهان صدایی از دل آسمان بیرون آمد که از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده .
- آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم .
- بله یقین دارم .
- پس طنابی که به دور کمرت بسته شده را قطع کن ...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده ، در حالی که از طنابی
آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید ؟...
آیا می توانید رهایش کنید ؟.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
فرشته بیکار روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
جون مي كنيم تو زندگي ، حس مي كنيم كه زنده ايم جوونيها رو باختيم و فكر مي كنيم برنده ايم نشون ميديم كه كوهيم وهيچكي حريفمون نشد كوه شدن اختياري نيست ، زندگي مهربون نشد تا يك شكسته مي بينيم ، واسش چه اشكها روونه خودمونم خوب مي دونيم ، كه از دل تنگمونه دل ميشكنيم مي سوزونيم ، اصلا" مهم نيست واسمون اما تا مارو مي شكنن ، مي ناليم از دست زمون ظاهر كارم كه شده ، قهقهمون به آسمون كلي برو بيا داريم ، اما چقدر بي هم زبون گول مي زنيم خودمونو به آب و رنگ زندگي عاشقي رو مي خوايم ولي ، براي رفع خستگي به سادگي دل ميديم و به سادگي دل مي كنيم واسه يه لحظه دلخوشي به هر دري در مي زنيم روز و شبامون مي گذره ، بي خبر از دل پير شده يادش به خير جووني رو وقتي مي گيم كه دير شده با همه اون برد و باخت ، بايد كه از نو زد و ساخت بايد با رويا آشتي كرد ، بايد كه عشق رو خوب شناخت جمله ي دوستت دارم و بايد به جاش گفت و شنيد دارو باشيم نه داروغه ، بايد به آيينه رسيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
این جمعه هم گذشتو تو مولا نیامدی داروی زخم سینه ی زهرا نیامدی بیا!جهان در انتظار است در فضای مه گرفته ی اطرافم کلمات شاعرانه بی معنی میشوند.سکوت ثانیه ها تارهای ساز دلم را پاره میکند و مهره های شطرنج زندگی ام خیلی ساده مات میشوند. من هنوز کنار درخت نیمه خشک گیلاس منتظر توام.تا بیایی و رویای رسیدن را برایم توصیف کنی و قطره های خوشبختی ام را دریا کنی. کلید گمشده ی درهای خوشبختی من از راه برس و تمام صفحات بی وفایی را پاره کن.از راه برس که موقع شکفته دادن گیلاس هاست. مهدی جان بیا که جهان در انتظار توست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
مسجد جمکران اینجا همه مهربانند ، مثل فرشته های آسمان...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند.شادی غم غرور عشق ..... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ی ساکنان جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند.چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از غرور که با یک کرجی زیباراهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:نه نمیتوانم تو را با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف میکنی. غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من هم با تو بیام. غم با صدای حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او انقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالا تر می آمدو عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسدو سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خود رفت و تازه عشق متوجه شده بود کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد عالمی که مشغول حل مساله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیر مرد که بود؟! عالم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب گفت:زمان؟!اما او چرا به من کمک کرد؟ عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی اشک حسرت ریختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن **************************** عشق یعنی سوختن يا ساختنعشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بینی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب ***************************** عشق یعنی سوز نی ، آه شبانعشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی شاعری دل سوخته عشق يعنی آتشی افروخته عشق يعنی با گلی گفتن سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
بالاخره قلب سنگتو می شکونمو خودمو توش جا میکنم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صدای پای خواب ( حسب حال دانشجویان مادر مرده ی دیروز و امروز و فردا !!! )
اهل شهرستانم روزگارم خوش نیست تکه نانی دارم می گذارم در جیب مادرم این جا نیست پدرم مشهد ماند آمدم از پی باد در همین دانشگاه من کتابی دارم بهتر از برگ درخت دوستانی همه آواره تر از آب روان
من پشیمانم! خانه ام زیر درخت بسترم سیمان است بالشم یک آجر و کتابم بر آن سنگ از پشت کتابم پیداست همه ذرات وجودم متورم شده است من کتابم را وقتی می خوانم كه چراغی باشد سر تیری روشن من کتابم را زیر یک پنجره در شهر شما می خوانم زیر یک نور ضعیف پای من بر کف آب فکر من مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر من پریشان هستم من کتابی دارم باجلد (!) می فروشم به شما تا به آواز غریبی که در آن زندانی است چرت بی حالی تان پاره شود چه خیالی چه خیالی ... می دانم گوشتان سنگین است
اهل شهرستانم ناله ام شاید برسد به کسی آن بالا به مدیری به وزیری به کسی یا به خالی بافان (!) ناله ام شاید به نگهبانی ویلا ی یکی از حضرات توی تهران برسد من به دشت اندوه من به دانشکده ی خالی دانش رفتم رفتم از پله ی آن جا بالا تا هوای خنک بی حالی چه خیالی چه خیالی ... می دانم چیزها دیدم در آن جا آشپزی را دیدم آب را بو می کرد ظهر در سفره غذایی هم بود قلوه سنگی هم بود یا که در سلف سرویس قاطی ساچمه پلو دم موشی پیدا از کنار جسد بادمجان سوسکی پر می زد
من گدایی دیدم در پی مدرک بود و سپوری که هزاران ورق از جزوه ی بی دانش دانشکده را جارو کرد من کتابی دیدم واژه هایش همه قلابی بود کاغذی دیدم از جنس دروغ سر بالین جوانی نومید دفتری دیدم لبریز سوال من اتاقی دیدم با چهل تختِ چلاق و چهل دانشجو با چهل کیف و چهل کارتِ کثیف
شهر پیدا بود رویش هندسی سیمان آهن سنگ خواهش روشن یک موش خوابگاه از سر یک حکم پرید من قطاری دیدم که عدالت می برد و چه خالی می رفت (!) من قطاری دیدم که شقاوت می برد و چه سنگین می رفت (!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
انرژی هسته ای حق مسلم ماست شرمنده که یکم دیر شده بگیری تازه است !!! دستیابی دانشمندان جوان ایرانی به انرژی هسته ای را تبریک می گویم!!! راستی دلم برا این بنده خدا میسوزه.ببینین از دست سران ایران به چه حالو روزی افتاده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
خیلی دلم براتون تنگ شده بود.یه مدت یه سری مشکلات بین منو شما جدایی انداخته بود.اولین و مهمترینش مشکلی بود که برای سیستم و مودمم پیش اومده بود.دومیش هم این بود که مجبور بودم یه نفرو فرو فراموش کنم (حالا تا چه حد موفق بودم خدا میدانا)و اما سومین مشکل این بود که من یه مدت کوتاهی خرخون شده بودم.اما به لطف خدا توبه کردمو دو بهره شدم همون جواد خنگ قبلی وحالا که دوباره خدا منو به شما خوبا رسوند میخوام طبق درخواست خودتون یه حالی به وبلاگ بدم.(نا گفته نمونه من خودم انجوری بیشتر حال میکنم.ولی چه میشه کرد خراب رفاقت با شمام دیگه) اما من به راهنمایی بیشتری نیاز دارم........... پس یه یا علی بگینو نظر بدین یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
|
اینجا حرف از دل است...از دلهای خسته
از دل مشغولی ها این دل مشغولی می تواند غربت مهدی باشد یا دوری یار این دل مشغول می تواند اجتماعی باشد یا سیاسی این دل مشغولی می تواند روحی باشد یا جسمی خلاصه اینجا مأمنی است برای دلهای خسته.... مأمنی است برای خسته دلان |
| آرشيو موضوعي |
|
داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|