![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
چه شبي است امشب خدايا !
اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده است .
اين دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است .
اين اشك اينقدر مدام نباريده است .
چه كند علي با اين همه تنهايي ........
خسته ام خدا ! چقدر هم خسته ......
چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم ؟ ! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي كردم
آب بريز اسما ! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش مي كرد اي اشك بيا !
بيا كه اينجاست جاي گريستن . اي واي اين تورم بازو از چيست ؟ ......
اين همان حكايت جگر سوز تازيانه و بازوست .
خلايق بايد سجده كنند به اينهمه حلم به اين همه صبوري فاطمه ! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم ؟
براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را كردي ؟
نازنين ! چشم اگر كبودي را نبيند ، دست كه التهاب و تورم را لمس مي كند .
اي خدا !
اين غسل نيست ، شستشو نيست ، مرور مصيبت است .
دوره كردن درد است . تداعي محنت است این كه جسم است اينهمه جراحت دارد
اگر قرار به تغسيل دل بود چه مي شد . بچه ها بياييد .
حسن جان ! حسين جان ! زينبم ! عزيزم ام كلثوم بيائيد با مادر وداع كنيد
آرامتر عزيزان !
رويش را ؟ باشد باز مي كنم هرچند كه ديگر تاب ديدن آن چهره نيلي را ندارم.
شما را به خدا بس كنيد بچه ها برخيزيد .
اين جبرئيل است كه پيام آورده برخيزيد جبرئيل مي گويد : روح اين بچه ها مفارقت مي كند از جسم بردارشان . عرش به لرزه در امده شيون ملائك اسمان را برداشته بردارشان تاب و تحمل ندارد ....
خدا هم ………. علي جان بردارشان !
اي رسول خدا !
دلم خون و خسته است و غصه ام دائم و پيوسته
دخترت به تو خواهد گفت
ولي نه زهرا محجوب تر از آن است كه دردهاي دلش را حتي با تو بگويد .
يا رسول الله
ببين كه دخترت در پيش چشم تو مخفيانه به خاك سپرده شد
فاطمه جان !
چطور بگويم فراق تو سخت است
اي اشك هميشه ببار
اي چشم هماره همراهي كن كه
غم از دست دادن دوست
غم يكي دوروز نيست غم جاودانه است
فاطمه جان پرنده جانم زنداني اين آشيان تن شده است
اي كاش جان نيز همراه اين ناله هاي جگر سوز در مي آمد
اي كاش علي را غريب و خسته و تنها ، رها نمي كردي …….
ايام شهادت بي بي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س)
و رحلت جانگداز مرجع عاليقدر جهان اسلام حضرت آيت الله فاضل لنكراني(ره)
بر ساحت مقدس آقا امام زمان(عج) و تمامي عاشقان ولايت و امامت تسليت باد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
اول يه عذرخواهي به خاطر يه غيبت طولاني...راستش يه مدت يه سري مشکلات و گرفتاري ها پيش اومد که يکم منو از شماها دور کرد ولي امشب با همه خستگي هاي کار و درس اومدم که از خجالت همه اونايي که منت گذاشتنو با نظراشون شرمندم کردن در بيام... خب ديگه حرف زدن بسه... اين پست رو اختصاص دادم به چند حکايت زيبا و شنيدني من که خيلي خوشم اومد ايشالا شما هم خوشتون بياد... خدا وکيلي هرکي خوشش اومد نظر يادش نره يا علي مدد و التماس دعا از تک تکتون يا حق
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه اي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي دارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد: "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي اندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
"مولای من ، استاد شما که بود ؟ " حسن بصری پاسخ داد : " صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم . " : "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ " حسن کمی اندیشید و بعد گفت : " در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند. اولین استادم یک دزد بود.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. " مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. " : " نفر دوم که بود ؟ " : " نفر دوم سگی بود . می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. " حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: " و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ، به طرف مسجد می رفت . پرسیدم : خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله . برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم : " دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ " دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید : " جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ، کجا رفت ؟ " " در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. کی شعلهء خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود ؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع ، در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید . از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛ با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها . در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم . آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند. "
شاگردي از استادش پرسيد عشق چيست؟
استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترين گندم را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار يادت
باشد كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني بازگشت.
استاد پرسيد چه آورده اي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ .
هرچه جلو تر مي رفتم خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين
تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت عشق يعني همين.
شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟
استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور ولي به ياد داشته باش كه باز
هم نمي تواني به عقب بازگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با يك درخت برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد؟
و او در جواب گفت كه به جنگل رفتم و اولين درخت بزرگي را كه ديدم، انتخاب كردم،
ترسيدم كه اگر باز هم جلو تر بروم دست خالي برگردم.
استاد گفت: ازدواج هم يعني همين.
![]() روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را........دوستانم را.........زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟ پاسخ دادم : بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد. خداوند در ادامه فرمود : آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم . هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي ! از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم . در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند . گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني
زمین سردش بود . زیرا ایمانش را از دست داده بود نه دانه از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند قلبش از نا امیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی اما زمین شک کرده بود به آفتاب شک کرده بود...به درخت شک کرده بود...به پرنده شک کرده بود شک کردن بزرگترین خطر برای دوباره بدست آوردن ایمان است خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟!!! تو داغ و پر شور بودی و تابستان شد و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شور و بلوغ به معرفت رسیدی نام آن معرفت زیبا را پائیز گذاشتیم اما من به تو گفتم پس از هر معرفتی معرفت دیگری است و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟ اما تو بی قرار معرفتی دیگر بودی و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر از پی اش هزار رنج دیگر است و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی اما میان معرفت نو و ایمان نو فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی صبوری و سکوت و سنگینی را.... و تو پذیرفتی اما حال وفت آن است که از زمستان خود به در آئی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کاربری زیرا ماندن در سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست ایمان شگفتی و شور و شادمانی است ایمان زندگی است!!! پس ایمان بیاور ای زمین عزیز و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد زمین ایمان آورد و جهان سبز شد زمین ایمان آورد و جهان به شور و شگفتی و شادمانی رسید نام ایمان تازه زمین بهار بود
محبت... در محبت معني عشق و صفا افتاده است در کلامش مهرباني و سخا افتاده است (ميم) آن از ميزباني در دل ياران بود (حاء) آن هم حرف دل از پاکي باران بود چون نباشد پاک تر از آب باران هيچ آب اين همه پاکي و احسان در دل ياران بياب (باء) آن هم بيرق صلح و صفا در دل بود بر سر قصر دل عاشق از او منزل بود هر سه حرفش گفتم و مانده به آخر حرف (تِ) حرف (تِ) باشد تمام هستي مجنون شده هستي مجنون به حرف ياور و دلدار اوست گر بگويد ده دهد اين کار اوست ميم به ضّمه حاء به کسره باء به اسکان راز چيست من گمانم اين همان راز و رموز عاشقي است گر که باشي تو محب دلبر و دلدار خود دست يابي به رموز عاشقي در کار خود رمز و راز عاشقي در دل نگهدار اي عزيز در دل خود بذر ايمان و محبت را بريز گر برويد بذر ايمان و محبت در دلت حل نمايد اين نهال اندر دلت هر مشگلت
نیایش
خدایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در نومیدی رفتن بی همراه جهاد بی سلاح کار بی پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا مذهب بی عوام عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی ریا خوبی بی نمود گستاخی بی خامی مناعت بی غرور عشق بی هموس تنهائی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند روزی کن.... آمین
زنده یاد دکتر علی شریعتی
التماس دعا....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
|
اینجا حرف از دل است...از دلهای خسته
از دل مشغولی ها این دل مشغولی می تواند غربت مهدی باشد یا دوری یار این دل مشغول می تواند اجتماعی باشد یا سیاسی این دل مشغولی می تواند روحی باشد یا جسمی خلاصه اینجا مأمنی است برای دلهای خسته.... مأمنی است برای خسته دلان |
| آرشيو موضوعي |
|
داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|