![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
زندگی تکرار روزهای بی تکرار است خدای من... خدایا مهمونیت داره تموم میشه و هنوز که هنوزه این دل سیاه نتوسته خودشو همرنگ مهمونای خوبت کنه یه ماه به بهونه مهمونیت مثل گداهای سامرایی در خونت پرسه زدیم و زاری کردیم... زاری کردیم که بهمون بدی زاری نکردیم که بهشون بدی... یه ماه به امید باز بودن درهای رحمتت و در مقابل به امید بسته بودن دست و پای ابلیس عجب و غرور بود که سرتاسر وجودمون رو گرفت و سرمونو بالا میگرفتیم و سینمونو سپر میکردیمو یه جوری راه میرفتیم که مثلا جلوی بقیه مهمونا نشون بدیم که از نزدیکای صابخونه ایم... غافل از اینکه یازده ماه مهمون ابلیس بودیم و الان سنگ نزدیکی رو به سینه میزنیم بیچاره بقیه مهومنا که هر کدومشون یه جورایی دلشون میخواست خودشونو از نزدیکای صابخونه نشون بدن با دیدن قیافه حق به جانب ما فکر میکردن ما از اونا بهش نزدیک تریم و ... غافل از اینکه ما یازده ماه مهمون ابلیس بودیم و الان سنگ نزدیکی رو به سینه میزنیم
فدای این صابخونه مهربون بشم که هیچ کدوم از ما مهمونای بی شرم و بی حیا رو جلوی یه مهمون دیگش ضایع نمیکنه قربون این صاحبخونه مهربون برم که وقتی خدمتکارای خونش (فرشته های درگاه الهی) بهش اعتراض میکنن که امسال دیگه چرا اینو تو این مهمونی راه دادی و دعوتش کردی....مگه از سال گذشتش یادت رفته... مگه یادت رفته که چه جوری نمک خورد و نمکدون و شکست... مگه یادت رفته .....مگه یادت رفته...... تو جواب همشون میگه...من هیچ وقت از مهمونام نا امید نمیشم... اون وقتی که صاحبخونه جلوی اون همه خدمتکار از مهمون مقصر و خطاکارش طرفداری میکنه....
تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که.... از این بعد اگه دشمن جون جونیه صاحبخونه یعنی ابلیس اومد سراغمون و ازمون خواست که.... خیلی مرد و مردونه جلوش بایستیم و بهش بگیم نه....نه....نه... بشیم مثل «پیربابا» که ابلیس از مرگمون خوشحال و از ادامه حیاتمون آشفته بشه... بیاین با هم تو روزای آخر این مهمونی به صاحبخونه قول بدیم که اگه حتی «الیاس» هم با اون قیافه حق به جانبش مارو «برگزید» بازم بهش بگیم...نه تا شاید اینجوری مارو به نور وجود خودش نزدیکتر کنه
بیاین تو این روزای آخر مهمونی از صاحبخونه بخوایم که هیچ وقت در خونش رو به روی ما مهمونای بی معرفت نبنده... بیاین ازش بخوایم که هیچ جا تنهامون نذاره... حتی وقتی داریم دست تو دست «فرزاد» راه میریم و برای آیندمون خیالبافی میکنیم بیاد جلو و دستونو بگیره و مارو از این دنیای خاکی جدا کنه و ببره تو خونه خودش
بیاین ازش بخوایم که.... نه دیگه... بیاین دیگه ازش چیزی نخوایم... بذاریم تو این روزای آخر مهمونی هر مصلحتی که خودش صلاح میدونه تو زندگیمون برامون رقم بزنه... فقط بیاین به هم دیگه قول بدیم تو این روزای آخر فرصت ها رو غنیمت بشمریم و برای «هم دیگه» دعا کنیم نه برای «خودمون» از همتون تو این لحظه های آسمونی التماس دعا دارم «شما» «من» رو دعا کنید و «من» هم «شما» رو
پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
آقا جان سلام
حرف زیادی برای گفتن ندارم. فقط خواستم بگم آقا دیگه غیبت بسه. به خدا خسته ام از تنهایی. از این همه حرف و حدیث. از اینهمه گمراهی. راه راست کدومه؟ مهدیا بیا که خسته ام از تنهایی بیا و مرهمی باش بر دل خسته ام اللم عجل لولیک الفرج |
| آرشيو موضوعي |
|
روزشمار محرم داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|