![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
ای کاش وقتی برای آخرین بار بازگشتی ، تو را نگه می داشتم تا امروز می داشتمت و
به هر تازه از راه رسیده ای نشانت می دادم...
چه می گویم ؟!!! انگار فراموشم شده !! آخرین بار که آمدی خُرد و خاش بودی
از خیزابه های خروشنده خاک و آتش!
پس ای کاش چشمهایت را نگه میداشتم و به اندازه تمام آیینه های نابسوده شهر تکثیرش می کردم
تا هر صبح ، خیره چشم بدوزی در چشم هایی که به تماشای خود ایستاده اند ، تا بندابندها را بلرزانی
از کنکاش بیهوده وار خویش و نگاههای فرورفته در نمایه های مکرری که جز هوا چیزی برای
نمایش ندارند...
یا ای کاش فقط انگشت اشاره ات را نگه می داشتم تا هر کس در این هزار توی پیچیده حیرانی گم
می شد ، راه را به او می نمایاند و از بند خانه خود می رهاند...
یا کتف هایت را نگه می داشتم تا ملولانِ خسته بی حوصله را در مسیر خشک رودی که در نهایت به
دریا منتهی می شود به دوش می کشید... ای کاش لبهایت را نگه می داشتم تا خداواره ، وحیِ وعظ بر گوشهایمان نازل می کرد... یا گوشهایت را نگه می داشتم تا هر زمان که زمانه ، تیغ پیچ دردمان می کرد ، آهِ مان را می شنید... ای کاش حداقل شانه هایت را نگه می داشتم تا هر گاه عشق ، از ریزنگری غولان عقل گریه اش
می گرفت ، سر بر آستان شانه هایت می گذاشت و می گریست... ای کاش پاهایت را نگه می داشتم تا عصای روندگانی شود که باژگون و بی نفس ، در کناره های راه ،
بکمانه مانده اند....
کاش قلبت را نگه می داشتم ، شاید عیار عشق هایمان می شد و یا ای کاش حداقل ..... چه می گویم ؟!!! چگونه می توانستم این همه را از تو نگه دارم در حالی که آخرین بار جز استخوان های
سوخته و آفتاب خورده چیزی از تو بازنگشت...
پس ای کاش استخوان های سوخته ات را نگه می داشتم و به کسانی نشان می دادم که مست تلخایِ شوکرانِ این پیرینه ، گاه گاهی مغز استخوانمان را می سوزانند... .... و به کسانی نشان می دادم که با هم برای به تاراج بردن این آب و خاک بر روی هم شمشیر بی مهری و بی عدالتی می کشند.... آنان نمیدانند که این مرز و بوم بی صاحب نیست...
تقدیم به خانواده های معظم ایثارگران تقدیم به چشم های خیس مادران پیر و چشم به راه و تقدیم به تمامی سیاسیون جهت یادآوری ، استحضار و اقدامات لازم...!!!
اللهم عجل لولیک الفـــــــــرج
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
حوصله کنید و تا انتها بخوانید
دوستان عزیزم سلام بعد از قریب به ۳ ماه غیبت و دوری و انتظار مجددا اومدم تا دوباره این کلبه رو به ویرانی رو به کمک شما (همچون گذشته) به آبادانی رهسپار سازیم بعد از ۳ ماه حرف برای گفتن زیاد دارم اما... دوست ندارم با دلخوری ها و دلنگرونی های شخصیم دل شما گلهای باغ سرای خسته دلان رو هم نگرون کنم فعلا در همین بدونید که خوبم و خدارو شکر... و اما باز هم می رسیم به سرای خسته دلان بعد از مدت یه طولانی غیبت در جلسات نقد و بررسی وبلاگ ها (همانند غیبت تو سرای خسته دلان ) حدود یک ماه پیش در جلسه نقد و بررسی وبلاگ چند قدم تا وصال یار شرکت کردم راستش کم کم داشتم از دنیای وبلاگ نویسی دلسرد می شدم ( مثل دلسردی از دنیای کنونی پیرامونم ) که حضور در آن جلسه و برخورد گرم تنی چند از دوستان قدیمی و انتقادات شدیدالحن همان دوستان مذکور مبنی بر عدم درج مطلب جدید تو این سرای رو به ویرانی( و این است انتهای ادبیات ایرانی به دنیای نیمه مجازی وبلاگ نویسی رو دوباره تو دلم زنده کرد و دوباره من رو به شما ها رسوند. اما اینبار اومدم تا با یه سری حرفای بدیع و تازه در خدمتتون باشم ( اگه تونستم که فبها اگه نشدم که یعنی ما اینکاره نیستیم و شمارو به خیر و ما هم به .... ) تو سری جدید سرای خسته دلان چندتا کار رو سرلوحه کارم قرار میدم ۱)هدفمند کردن وبلاگ : به این صورت که همچون گذشته از پراکنده گویی و درج مطالب سرگرم کننده ای که فایده ای برای مخاطبم نداشته باشه به شدت پرهیز می کنم. ۲) سعی در استفاده از تجربیات دیگران : در جلسات نقد و برسی وبلاگ ها متوجه شدم که باید از تجربه دوستان جدید و قدیم در زمینه وبلاگ نویسی ( مخصوصا درج مطالب با عنوان مذهبی ) استفاده کنم و این رو هم یاد گرفته که هر کسی را بهر کاری ساختن ۳)مختصر و مفید کردن پست ها: تمامی سعی و تلاشم رو می کنم با کوتاهتر کردن پست ها و بعلاوه پربارتر کردن مطالب وبلاگ کمتر از گذشته وقت گرانبهای شما عزیزان را بگیرم و بیشتر از پیش مطالب پر محتواتری را در اخیارتان بگذارم. ۳) مهیج کردن صفحه وبلاگ: سعی می کنم با تعویض قالب وبلاگ کمی سرای خسته دلان رو از این رکودی که دچارش شده دربیارم (در همینجا دست یاری به سوی تمامی دوستانی که در این زمینه تخصص کافی دارند دراز می کنم )
خب دیگه حرافی کافیه به نظرم فقط میمونه آخرین درخواست من از شما همراهان همیشگی و اون اینکه عاجزانه تقاضا مندم منو از راهنمایی و نکات نغزتون محروم نکنید.
منتظرم نظرات ، انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم
تا درودی دیگر بدرود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
|
اینجا حرف از دل است...از دلهای خسته
از دل مشغولی ها این دل مشغولی می تواند غربت مهدی باشد یا دوری یار این دل مشغول می تواند اجتماعی باشد یا سیاسی این دل مشغولی می تواند روحی باشد یا جسمی خلاصه اینجا مأمنی است برای دلهای خسته.... مأمنی است برای خسته دلان |
| آرشيو موضوعي |
|
داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|