![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
دوستای عزیز سلام امروز اگه اشتباه نکنم ششمین روز ماه مبارک رمضان بود... راستش از روز اول تو فکر این بودم که برای این ماه چه مطلب قشنگ و جذابی میتونم تو وب بذارم که هم کلیشه ای نباشه و هم جذاب و مورد قبول شما دوستای گلم باشه... اما تا امروز که ششمین روزه این ماه مبارکه به نتیجه ای نرسیدم تا اینکه...
دیروز داشتم تو این شهر هفتاد و یک ملت و بی در و دروازه راه میرفتم رفتم کنار یک دکه روزنامه فروشی یک روزنامه بخرم یه دفعه کنار این دکه یه نوشته توجه منو به خودش جلب کرد
یه لحظه موندم راستش نمیدونم برام جالب بود یا تأسف بار نمیدونم باید منم مثل بقیه عابرای پیاده بی تفاوت از کنارش عبور میکردم یا نه یا باید بهش فکر میکردم
هرچی که بود خیلی برام سنگین بود روزنامه خریدن کلا از ذهنم رفت... دوباره شروع کردم به قدم زدن فکر کردن با خودم گفتم حتماً باید تو این مکان اینقدر این اتفاق افتاده باشه که صاحب دکه از بیانش خسته شده و مجبور شده با یه نوشته خودش رو راحت کنه شاید در نگاه اول این قضیه چندان به چشم نیاد اما.. باز دلم گرفت آخه مگه اینجا مرکز اسلام نیست؟ مگه این کشور مرکز شیعه نیست؟ مگه همه چشم امید مولا صاحب الزمان به ایران و خوبای این کشور نیست...؟ پس چرا؟ خدایا اگه اینجا اینجوری باشه پس... یعنی اسلام و مهدی(عج) تا این حد غریبن؟ اگه اینجور یباشه که... وقتی به این غربته قریب پی بردم تازه فهمیدم که چرا هنوز وقت ظهور نمیرسه فهمیدم که هنوز خیلی کار داریم تا لایق دیدار بشیم راستش اینو از زبون خودم میگم من فقط لاف عاشقی میزنم کو تا عاشقی...............؟؟؟ هنوز فرسنگ ها فاصله داریم تا عاشق واقعی شدن راستش با دیدن روزه خواری های فراوان در سطح مملکت اسلامی از خواندن دعای فرج خجالت میکشم با بار سنگین گناهام خجالت میکشم اللهم عجل... بخونم به خدایی خدا قسم اگه خود مولا نگفته بود که برای ظهورم دعا کنید هیچ وقت دعای فرج نمیخوندم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم... ...................
آقاجان در همین ماه مبارک پاکمون کن لایق دیدارمون کن چشمان گناه کارمون رو به جمال نورانیت روشن کن
و در آخر : مولاجان خودت هم برای فرج دعا کن
اللهم عجّل لولیک الفــــرج |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
آقا جان سلام امروز فقط اومدم برای تشکر اومدم تشکر کنم که این بنده رو سیاه رو راه دادی به میعادگاه عاشقانت اومدم از تشکر کنم که منو بین منتظرات راه دادی
خیلی وقت بود مسجد جمکران نیومده بودم یا بهتره بگم خیلی وقت بود اینقدر زنگار گناه به دلم زده بودم که سیاهی دلم اجازه قدم زدن بین عاشقارو ازم گرفته بود اما اینبار هم شما کریمی و بزرگواری خودت رو یکبار دیگه بهم ثابت کردی و با کوله باری از گناه دعوتم کردی
دلم برای مسجد جمکران خیلی تنگ شده بود آقاجان با همه سیاهی دلم ، خدچه ای به عشق و ارادتم به ساحت مقدس شما کم نشده
وقتی نگاه اولم از راه دور به گنبد سبز مسجد افتاد ، انگار به یکباره دوشم که مملو بود از بار گناه و خستگی سبک شده بود
انگار دلم سبک شده بود یه بار دیگه رابطه حساس و نزدیک چشم و دلم رو احساس کردم وقتی چشمم به حیاط باصفای مسجد افتاد دلم میخواست فاصله حیاط تا مسجد رو پرواز کنم
صبر نداشتم ....
دیروز یکبار دیگه معنی دلتنگی رو از عمق وجودم احساس کردم تازه فهمیدم خستگی رو دوشم به خاطر چیه تازه فهمیدم سردرگمی راهم به خاطر چیه آره آقاجان.... من چراغ راهم رو گم کرده بودم
خیلی خوش موقع دعوتم کردی ... یه روز مونده به ماه رمضون انگار غصه عالم رو دلم بود... که چی جوری با این دل خسته و کسل برم مهمونی برم بزرگترین مهمونی ... مهمونی که میزبانش خداست
آقاجان بازهم ممنونم
وقتی داشتم نماز امام زمان رو میخوندم به خدا از سبکی احساس پرواز میکردم
انگار همه خستگی هام رو کنار ماشینم تو پارکینگ مسجد گذاشتم و اومدم و وقتی برگشتم هیچ خبری از کسالت و خستگیام نبودم
نمیدونی چه لذت بخش بود وقتی دیدم عاشاقت دارن عاشقانه باهات درد و دل میکنن و خیلی محرمانه و هرکسی یه گوشه ای از حیاط جا گرفته و داره حرفاش رو روی کاغذ مینویسه که بندازه تو چاه عریضه...
نوجوونی رو دیدم که خیلی آروم داره اشک میریزه و مینویسه وقتی بهش نزدیک شدم و ازش پرسیدم داری چی به مولا میگی جوابش شرمندم کرد :
- دارم به مولا میگم : آقاجون بیا دیگه...خسته شدیم از بس تنهاییم
خدایا....من کجا سیر می کنم و این نوجوون ۱۴-۱۵ ساله کجا؟ من سراپا تقصیر اینقدر برای خودم هم بازی و رفیق و سرگرمی دنیایی دست و پا کردم که اصلاً با نبود مولام احساس تنهایی نمیکنم اما این نوجوون...
یا مهدی
کمکم کن که دیگه سمت گناه نرم
کمکم کن که جایی جز در خونه شما نرم
کمکم کن دیگه تنهاییام با شما پر بشه ، با نماز برای سلامتی شما
طعم نماز امام زمان دیروز رو از زیر زبون دلم محو نکن
مهدی جان..... زود به زود دعوتم کن تا یادم نره مولایی به این مهربونی دارم
آقاجان بازهم ممنونم
راستی دیروز به برکت امام زمان به زیارت خانم حضرت فاطمه معصومه (س) هم نایل شدم ونائب الزیاره همه شما دوستان عزیز بودم
انصافاً اونجا هم خیلی باصفا بودم
خیلی خوش گذست
فقط دیروز یه نکته ای به چشمم اومد که خیلی دلم گرفت و کمی از مسئولین ذیربط دلخور شدم
و اون هم مقبره کوچک و محقر و غریبانه عالم و مرجع عالیقدر حضرت آیت الله بهجت(ره) بود که در گوشه ای از حرم آرمیده بود.
جداً اگه کسی از اون گوشه عبور نکنه اصلاً متوجه مقبره ایشان نمیشه
نه تابلویی...نه نشونی....
فقط یه کاغذ A4 که روش تایپ شده یود
امیدوارم هرچه زودتر مسئولین مربوطه یه فکری به حال این مشکل کنند ان شاءالله
و اما دوستان عزیز کم کم داریم به روزهایی نزدیک میشیم که حتی نفس کشیدن هامون هم عبادته فعالاْ اجازه بدین به یه تبرک بسنده کنم تا اگه زنده بودم با پست های مفصلی پیرامون ماه مبارک رمضان خدمتتون برسم
حلول ماه مبارک رمضان بر تمامی
مسلمانان جهان مبارکباد
دوستان عزیز بیاین همه با هم در این ماه مبارک بر سر سجاده های عشق دعا برای فرج مولامون رو از یاد نبریم
اللهم عجّل لولیک الفــــرج
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
بسم رب المهدی
غروب جمعه رسید و باز تنهایی غروب اینهمه غربت چرا نمی آیی
زمین به دور سرم چرخ میزند پس کی تمام می شود این روزهای یلدایی
کجاست جاذبه ایت آفتاب من ؟ خسته است شهاب کوچکت از این مدار پیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم کجاست گنبد آن چشم های مینایی
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
میلاد یگانه منجی عالم بشریت بر تمامی عدالت طلبان جهان مبارک باد
تو را غایب نامیده اند ، چون «ظاهر» نیستی نه اینکه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضر نبودن» تهمت ناروایی است که به تو زده اند و
آنان که بر این پندارند ، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمیدانند ؛
آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است ، نه «حضور» و
دلشدگانت که هر صبح و شام تو را میخوانند ، ظهورت را از خدا می طلبند
نه حضورت را ؛ وقتی ظاهر می شوی ، همه انگشت حیرت به دندان میگزند
و با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند و راست می گویند
چرا که تو در میان مایی ... تو امام مایی.
جمعه که از راه می رسد ، صاحبدلان ، «دل» از دست میدهند و قرار از
کف می نهند و قافله دل های بی قرار رو به قبلمه می کنند و آمدنت
را به انتظار می نشینند
... و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله» در آدینه ای دیگر
که با سالروز میلادت همزمان است ، با دلی سوخته و دستانی خالی تنها تو
را و آمدنت را می خوانیم
اللهم عجل لولیک الفــــــــرج
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
بسم رب المهدی
دوستای عزیز سلام
امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد گفتم تو وب بذارم شاید شما بتونین بهم
کمک کنین و برای این علامت سوال بزرگی که تو ذهنم نقش بسته یه
جواب پیدا کنین
قبل از گزارش ماجرا لازمه یه مقدمه کوتاه بگم براتون
من یه ماشین شخصی دارم که روی شیشه عقبش به نیت تبرک یه جمله در
رابطه با امام زمان(عج) نوشتم .
معنای جملم بر میگرده به غریبی امام زمان.
جمله درج شده :
چه انتظار عجیبی... تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی..!!! و اما اصل ماجرا:
امروز حدودای ظهر بود که تو ترافیک و گرمای کلافه کننده تهران
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و آروم آروم همراه با ثانیه شماره
چراغ راهنما گذشت عمرم رو مرور میکردم
110....109.....108....107.....
تا اینکه احساس کردم راننده کناریم داره صدام میکنه:
- سلام داداش
- علیک سلام
- ببخش این جمله ای که رو شیشه عقب ماشین نوشتی ؛
منظورت کیه؟امام زمانه؟
- به نظر شما باید مربوط به کس دیگه ای باشه؟
- ببین داداش ، هرچی که بهت میگن و میکنن تو مخت باور نکن
(راستش بعد از شنیدن این جمله یه لحظه بهت منو گرفت و تعجب
کردم که این بنده خدا تو این گرما داره چی میگه)
- ببخشید متوجه منظورتون نشدم
- ببین داداش...سعی کن فکر کنی...سعی کن یه دور قرآن رو با
ترجمش بخونی...بعد میفهمی من چی میگم
(اما من هنوز متوجه نمیشدم داشت چی میگفت)
- منظورت با امام زمانه؟؟؟
- آره...برو بخون میفهمی
- اگه بگم همه قرآنو که دروغ گفتم...اما گه گداری یه سری بهش
میزنم...تو قرآن نه تنها مغایرتی با این جمله نمیبینم بلکه تأییدم
میکنه کار منو
- تأیید؟ (یه پوزخندی به حالت تمسخر زد ) باشه داداش هرجور راحتی
(یه نگاه به ثانیه شمار کردم . خیلی وقت برای بیرون اومدن از این
بهت اجباری نداشتم . شاید برای اولین بار بود که از کم شدن
ثانیه های چراغ قرمز ناراحت میشدم)
42....41....40....
- اما داداش من هنوز منظورتو نفهمیدم. مگه تو قرآن اومدن یه
منجی بشارت داده نشده...؟
-آره شده ...یه منجی...اون میتونه تو باشی...تو جانشین خدا رو
زمینی...چرا خودتو دست کم میگیری....خود تو میتونی اون منجی
بشارت داده شده باشی....
(بنده خدا همینجوری داشت حرف میزد ...
اما از اینجا به بعد فقط نگاه من به صورتش بود و هیچی از حرفاش
نمیشنیدم . بهت عجیبی منو گرفته بود....آخه این چه دیدیه که یه
مسلمون میتونه داشته باشه...یعنی چی آخه؟ یه منجی باید معصوم
باشه...باید برگزیده باشه...آخه شنیدن این حرف از زبون کسی که
دایهء خواندن قرآن رو یدک میکشه چه معنی میتونه داشته باشه....
وای خدا....
بووووووووق بوووووووووووووووووق بوووووووووووووووووووووووق
برو آقا.....خوابی؟؟؟
مسخرشو درآوردی....
بعده دو ساعت ایستادن یاده بدهکاریاش افتاده
برو دیگه
یهو به خودم اودم
ایندفعه به جای چراغ قرمز چراغ سبز روشن بود
و بازهم ثانیه گواه گذشتن عمرم بودن
78...77....76....
و من راه افتادم اما با 1001 سوال در ذهن
نظر شما چیه در این رابطه؟؟
جواب بدین و منو از سر در گمی در بیارین
برار دست دعا تا ، دعا کنیم بیاید
بیا به یوسف زهرا ، دعا کنیم بیاید
دعا اگر نکنم من ، دعا اگر نکنی تو
کشد غمش به دارازا ، دعا کنیم بیاید
خودش نموده سفارش ، دعا کنید برایم
فدای غربت مولا ، دعا کنیم بیاید
اگر به راز و نیازی ، به هر قنوت نمازی
بخوان دعای فرج را ، دعا کنیم بیاید
بیا به سینه صحرا زهجر یار بنالیم
بریز اشک چو دریا ، دعا کنیم بیاید
بیا و خانه دل را زغیر یار تهی کن
بپوش جامه تقوی ، دعا کنیم بیاید
برای روز ظهورش برای درک حضورش
شویم جمله مهیا ، دعا کنیم بیاید
دعا برای فرج یادتون نره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
دوستان عزیز سلام کم کم داریم به میلاد یگانه منجی عالم بشریت نزدیک میشیم از امروز به مناسبت این عید بزرگ هر روز با یک پست جدید در خدمتتون هستم اولین پست مربوط میشه به یا درد و دل صمیمانه و خودمونی با مولا التماس دعــا
آقا تو رو خــدا سلام بر حضرت آخرین سلام بر مولای دوازده سلام بر عصمت چهارده شاعر نیستم که قافیه ها و ردیفها رابچینم تا برای منتظرین شعر بگویم تا خوششان بیاید من برای مولا سخن می پراکنم برای غریب بین دوستان برای اشنای بین دشمنان به خدا دشمنان او را بهتر از من می شناسند حضرت عشق میدانیم مرا می شناسی خوب هم می شناسی
گرگم در لباس میش
گرگ هوسم جامعه های ایمان را پاره کرده اما چکار کنم هر جور که نگاه می کنم تورا دوست دارم نمی دانم چرا فقط می دانم بخاطر پاکی و مظلومیتت
آقا تو غایب نیستی ما در غیبت به سر می بریم برای ظهور و حضور ما در کنارت دعا کن در غیبتی بی پایان
اما امید داریم هرقدر که ما بد باشیم شما بیشتر خوبی و مهربان آقا ما در بین دشمنان همیشه کنایه ها را تحمل می کنیم ب یا لطفی کن دست ما را بگیر ما را از نامهربانی های نفسمان نجات بده نفس افسار را به هر طرف که می خواهد می کشد ما موجودی بی ارداده شده ایم ولی در ته دل همیشه تو را دوست داریم بیا و ما را نجات بده
آقا کم آوردیم از دنیا و نفسمان
نجاتمان بده از اینها که بگذریم که شرح حال ماست که شما بهتر بران واقفید حالتان چطور است خوبید؟ خدا کند که یکی از منتظرین دل شما را شاد کرده باشد به خاطر عمل نیکش
شما خوشحال باشید ما را بس است
می دانم از دست ما ناراحتید آقا تو روخدا دعایی به حال کویریمان کن تو دریایی
دیشب کسی برای تو سجاد وا نکرد بغضی ترک نخورد و گلویی صدا نکرد انگار ما بدون حضور تو راحتیم وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد
اللهم عجل لولیک الفــرج
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست
عصر این جمعه دلگیر ، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس تو کجایی گل نرگس
دوستای گلم سلام طبق معمول بعد از یک غیبت طولانی برگشتم و باز هم برگشتنم مصادف بود با غروب جمعه...."عصر یک جکعه دلگیر" معمولا غروب جمعه ها همیشه دلگیره نمیدونم تا حالا از خودتون پرسیدین چرا یا نه اما من خیلی بهش فکر کردم
تو روایات میگن بیشتر از اینکه ما منتظرای قلابی و بی معرفت منتظر ظهور مولا باشیم ، خود آقا منتظر ظهور خودشون هستند. و عصر هر جمعه از صبح منتظر هستن تا شاید فرمان ظهور صادر بشه و آقا ظهور کنند اما هرچی که از طلوع آفتاب میگذره و به غروب جمعه نزدیک میشه دل مولامون شروع میکنه به گرفتن (قربون دلتون برم مولا تا اینکه غروب میشه و خبری از فرمان نمیشه.... و به دلیل گرفتگی دل صاحب زمین و زمان ، جمعه ها دلگیر میشه به دلیلی که هیچ علمی نمیتونه محاسبش کنه الّا علم معرفت شناسی
منم امروز دلم گرفته بود و اومدم به خونه خودم تا دلم وا شد تا غربت دلم رو باهاتون قسمت کنم هر کی مثل من غروب جمعه هاش به عشق مهدی دلگیره بیاد به سرای خسته دلان و با مولاش حرف بزنه تا مثل من دلش وا شه...
در اینجا بر خودم لازم میدونم روز بزرگداشت استاد و معلم را به تمامی اساتید و معلمان محترم مخصوصاْ آقایان : مهدی رضایی ، داورپور ، شفتی ، سهرابی ، علی اکبر امیراحمدی و .... و خانم ها: سارا ربیعی ، فاطمه و فرشته خطیب زاده ، مارال صالحی ، اکرم مشتهر و .... و جناب آقای محسن رضایی (به پی نوشت مراجعه شود) که به تازگی به عرصه معلمی وارد شده است
دوستان بیایم اجازه ندیم مهدی غریب و بی کس بمونه دوستان گلم : من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا یوسف زهرا تنهــــــــــــــــــاست؟!!!!
-------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : * آقای محسن رضایی فعلا قصد شرکت در انتخابات را ندارند و هر گونه حضور در عرصه سیاست را تکذیب نموده اند (البته این محسن رضایی با محسن رضایی معروف تنها شباهتشان در اسم و فامیل است و بس.)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
فريب ما نخور آقا ؛ دروغ می گوييم به جان «حضرت زهرا» دروغ می گوييم چه انتظار ظهوری ، چه درد هجرانی ؟! ميا ميا گل طاها ؛ دروغ می گوييم تمام چشم به راهی و انتظار ظهور و ندبه های فرج را دروغ می گوييم دلی که مأمن دنياست ؛ جای مولا نيست اسير شهوت دنيا ؛ دروغ می گوييم کدام گريه غربت کدام اشک فراغ ؟ قسم به «ام ابيها» دروغ می گوييم زبان ؛ سخن ز تو گويد ولی برای «مقام» به پيش چشم خدا ما دروغ می گوييم خلاصه ؛ ای گل نرگس کسی به فکر تو نيست و ما به وسعت دريا دروغ می گوييم مرا ببخش عزيزم که باز می گويم ميا ميا گل طاها ؛ دروغ می گوييم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
دوستان عزیزم سلام قبل از هر چیز اجازه بدین برم سر اصل مطلب امروز بزرگترین و باشکوه ترین و قشتگترین و به یادماندنی ترین روز زندگی منه مطمئنم تا عمر دارم امروزمو فراموش نمی کنم و تا آخر عمر به درگاه خدا شکرگزارم به خاطر این لطفی که در این روز بزرگ بهم عنایت کرده امروز ۷ شهریور ۱۳۸۶ برابر با ۱۵ شعبان ۱۴۲۸است بچه های عزیز امروز از تین نظر برای من استثنائی و خاطره انگیزه که سالروز تولد من با سالروز میلاد یگانه منجی عالم بشریت تو یه روز قرار گرفته.... باور کنین سر از پا نمیشناسم از خوشحالی فقط از امام زمان میخوام حالا که این لطف شامل حالم شده خودش تو این سال یه نگاه ویژه بهم داشته باشه و اون گره ای که خودش بهتر میدونه چیه و تو زندگیم افتاده به زودی زود باز کنه دیشب(شب میلاد) که توفیق داشتم و مسجد جمکران بودم ازش خواستم حالا که امسال روز جشن تولدمون یکی شده دعای مخصوصشو از این بنده رو سیاه دریغ نکنه و گره کور زندگیمو وا کنه... از همه شما عزیزان هم میخوام قبل از اینکه واسه من دعا کنین بیاین همه دستامونو به طرف آسمون بگیریمو از صمیم قلب برای فرج فریادخواه عدل و داد دعا کنیم... اللهم عجل لولیک الفرج
آقا اجازه ! اين دو سه خط رو خودت بخوان قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران آقا اجازه ! پشت به من كرده قلبتان بار ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان قصدم گلايه نيست ، اجازه ! نه به خدا اصلا به اين نوشته بگوييد داستان من خسته ام از آتش و از خاك ، از زمين از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در كوير باران بيار و باز بباران از آسمان اهل بهشت يا كه جهنم ؟ خودت بگو آقا اجازه ! ما نه در اين و نه در آن يك پاي در جهنم و يك پاي در بهشت يا زير دستهاي نجيب تو در امان .................... آقا اجازه ........................................... باشد ! صبور مي شوم امّا تو لااقل ....دستي براي من بده از دورها تكان...
دلم میخواد شما هم تو این قسمت حرفای دلتونو با امام زمانتون بگین با جواب به این سوال: اگه امام زمان رو ببینین اولین حرفی که بهشون میزنین چیه؟؟؟
ميلاد مبشر زيبايي،نور چشم محمد،يوسف زهراي اطهر،سنگر آرام دل شيعيان
حضرت اباصالح المهدي (عج)
بر شما سروران گرامي نورباران و تهنيت باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
دوستان عزیز سلام امیدوارم چرخ روزگار بر وفق مراد بچرخه ان شاءالله دوستای من... راستش یه مدته که دلم هوایی شده...نمیدونم کجا میخواد بره....ولی شده مثل یه گنجشکی که تازه گذاشته باشن تو قفس و فقط منتظر پیدا کردن یه منفذ باشه واسه پر کشیدن...الان دل منم دقیقا همین حالو داره...
کاش خودم میدونستم چشه... میدونین چیه بچه ها؟ يه مدته كه دلم تنگ شده...تنگ كه نميشه اسمشو گذاشت...يه جورايي دلم گرفته... دلم از غم غربت گرفته...حتما فكر ميكنين از غربت خودم حرف مي زنم... نه...حرف من حرف غربت يكي دو روزه نيست... حرف دوازده قرن غربته...بله دوازده قرن... من امروز مي خوام غربتي رو حكايت كنم كه دوازده قرنه که ريشه دوانيده غربتي كه اشك آسمان و زمين را جاري ساخته غربتي كه حتي براي بعضي محبانش غريب و ناشناخته است غربتي كه... نميدانم كدام مصرع از اين مثنوي«هفتاد من كاغذ » كاغذ را باز كنم؟ كدام سطر كدام صفحه و كدام فصل از مجلدات اين كتاب قطور را به زبان بياورم؟ از كجا آغاز كنم؟ از خود بگويم يا ديگران؟ از نسل هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان؟ از عوام گلايه كنم يا از خواص؟ نميدانم... خسته ام...خسته...خسته از حرف زدن و.... آقاي من! مولاي غريب و تنهاي من! مضطر فاطمه(س) پدر مهربان اهل عالم! گويا همه چيز دست به دست هم داده اند تا شما در غربت بمانيد! لشكريان ابليس هم شب و روز در كارند.نميدانم چه كساني واقعا تو را و ظهور تو را مي خواهند؟ خدا مي داند و تو! اما اين را مي دانم كه پس از گذشت دوازده قرن از شروع غيبت هنوز پيروز اين ميدان ابليس و لشكريان انس و جن اويند كه در كشاكش غيبت و ظهور شب ظلماني غيبت را تا هم اكنون ادامه داده اند... در ذيل دستنوشته اي با نام دوازده قرن غربت گذاشته ام...که غربت مهدی را حکایت میکند اميدوارم كمي التيام بخش زخمهاي سينه يوسف فاطمه باشد...
(به دلیل طولانی بودن متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید...) ( میدونم خیلی طولانیه ولی خواهش میکنم کمی وقت بذارین و تا انتها بخونین.ممنونم
«دوازده قرن غربت»
مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند.دوست داشتم از همان اول اذان تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.ای کاش از ابتدا مرا براب تو نذر کرده و حلقه غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند.کاش کامم را با نام تو برمیداشتند و حرز تو را همراهم می کردند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمىتوانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست. اى عزيز! سالهاست تو را مىشناسم؛ نمىدانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اين چنين عاشق زارت شدم، مانده ام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد. آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مىافتد و هيكل نازنين تمام ياس هاى عالم شاپرك وار مىفرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مىگيرند مىخواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود. نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربايند كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بزدايد. منتظر لطيف ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست بشر، طولانىترين آرزو و خوشبوترين نسيم الهى. آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مىدانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مىكردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمىباريد اما زمين تر بود. از زمان اولين گريهام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مىربايد. صدايت مىزنم، بشنو، فرياد مىزنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مىشود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مىماندى! آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمىبرم كه نسيم، بوى خوش پاكىات را سالهاست كه برايم هديه مىآورد. دلم مىخواهد با اشك نامهاى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ترينم. آه اگر مىدانستى كه چقدر به عشقى چون تو مىبالم يا صاحب الزمان . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
برای او که فکر کنم کمی دیر کرده
نیامدی و درد و دل به چاه میکنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
ا لا يا ايّها المهدى، مدام الوصل ناولها كه در دوران هجرانت بسى افتاد مشكلها صبا از نكهت كويت نسيمى سوى ما آورد ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها چو نور مهر تو تابيد در دلهاى مشتاقان ز خود آهنگ حق كردند و بربستند محملها دل بىبهره از مهرت، حقيقت را كجا يابد حق از آيينه رويت، تجلى كرد بر دلها به كوى خود نشانى ده كه شوق تو محبان را ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها به حق سجاده تزيين كن، مَهِل محراب و منبر را كه ديوان فلك صورت، از آن سازند محفلها شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها اگر دانستمى كويت، به سر مىآمدم سويت خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها چو بينى حجت حق را، به پايش جان فشان اى فيض! متى ما تلق من تهوى، دع الدنيا و اهملها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
|
اینجا حرف از دل است...از دلهای خسته
از دل مشغولی ها این دل مشغولی می تواند غربت مهدی باشد یا دوری یار این دل مشغول می تواند اجتماعی باشد یا سیاسی این دل مشغولی می تواند روحی باشد یا جسمی خلاصه اینجا مأمنی است برای دلهای خسته.... مأمنی است برای خسته دلان |
| آرشيو موضوعي |
|
داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|