![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه ابری را میگریاند تا گلی را بخنداند... |
|
اول يه عذرخواهي به خاطر يه غيبت طولاني...راستش يه مدت يه سري مشکلات و گرفتاري ها پيش اومد که يکم منو از شماها دور کرد ولي امشب با همه خستگي هاي کار و درس اومدم که از خجالت همه اونايي که منت گذاشتنو با نظراشون شرمندم کردن در بيام... خب ديگه حرف زدن بسه... اين پست رو اختصاص دادم به چند حکايت زيبا و شنيدني من که خيلي خوشم اومد ايشالا شما هم خوشتون بياد... خدا وکيلي هرکي خوشش اومد نظر يادش نره يا علي مدد و التماس دعا از تک تکتون يا حق
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه اي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي دارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد: "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي اندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
"مولای من ، استاد شما که بود ؟ " حسن بصری پاسخ داد : " صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم . " : "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ " حسن کمی اندیشید و بعد گفت : " در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند. اولین استادم یک دزد بود.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. " مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. " : " نفر دوم که بود ؟ " : " نفر دوم سگی بود . می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. " حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: " و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ، به طرف مسجد می رفت . پرسیدم : خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله . برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم : " دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ " دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید : " جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ، کجا رفت ؟ " " در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. کی شعلهء خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود ؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع ، در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید . از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛ با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها . در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم . آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند. "
شاگردي از استادش پرسيد عشق چيست؟
استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترين گندم را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار يادت
باشد كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني بازگشت.
استاد پرسيد چه آورده اي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ .
هرچه جلو تر مي رفتم خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين
تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت عشق يعني همين.
شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟
استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور ولي به ياد داشته باش كه باز
هم نمي تواني به عقب بازگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با يك درخت برگشت.
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد؟
و او در جواب گفت كه به جنگل رفتم و اولين درخت بزرگي را كه ديدم، انتخاب كردم،
ترسيدم كه اگر باز هم جلو تر بروم دست خالي برگردم.
استاد گفت: ازدواج هم يعني همين.
![]() روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را........دوستانم را.........زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟ پاسخ دادم : بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد. خداوند در ادامه فرمود : آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم . هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي ! از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم . در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند . گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني
زمین سردش بود . زیرا ایمانش را از دست داده بود نه دانه از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند قلبش از نا امیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی اما زمین شک کرده بود به آفتاب شک کرده بود...به درخت شک کرده بود...به پرنده شک کرده بود شک کردن بزرگترین خطر برای دوباره بدست آوردن ایمان است خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟!!! تو داغ و پر شور بودی و تابستان شد و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شور و بلوغ به معرفت رسیدی نام آن معرفت زیبا را پائیز گذاشتیم اما من به تو گفتم پس از هر معرفتی معرفت دیگری است و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟ اما تو بی قرار معرفتی دیگر بودی و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر از پی اش هزار رنج دیگر است و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی اما میان معرفت نو و ایمان نو فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی صبوری و سکوت و سنگینی را.... و تو پذیرفتی اما حال وفت آن است که از زمستان خود به در آئی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کاربری زیرا ماندن در سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست ایمان شگفتی و شور و شادمانی است ایمان زندگی است!!! پس ایمان بیاور ای زمین عزیز و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد زمین ایمان آورد و جهان سبز شد زمین ایمان آورد و جهان به شور و شگفتی و شادمانی رسید نام ایمان تازه زمین بهار بود
محبت... در محبت معني عشق و صفا افتاده است در کلامش مهرباني و سخا افتاده است (ميم) آن از ميزباني در دل ياران بود (حاء) آن هم حرف دل از پاکي باران بود چون نباشد پاک تر از آب باران هيچ آب اين همه پاکي و احسان در دل ياران بياب (باء) آن هم بيرق صلح و صفا در دل بود بر سر قصر دل عاشق از او منزل بود هر سه حرفش گفتم و مانده به آخر حرف (تِ) حرف (تِ) باشد تمام هستي مجنون شده هستي مجنون به حرف ياور و دلدار اوست گر بگويد ده دهد اين کار اوست ميم به ضّمه حاء به کسره باء به اسکان راز چيست من گمانم اين همان راز و رموز عاشقي است گر که باشي تو محب دلبر و دلدار خود دست يابي به رموز عاشقي در کار خود رمز و راز عاشقي در دل نگهدار اي عزيز در دل خود بذر ايمان و محبت را بريز گر برويد بذر ايمان و محبت در دلت حل نمايد اين نهال اندر دلت هر مشگلت
نیایش
خدایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در نومیدی رفتن بی همراه جهاد بی سلاح کار بی پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا مذهب بی عوام عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی ریا خوبی بی نمود گستاخی بی خامی مناعت بی غرور عشق بی هموس تنهائی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند روزی کن.... آمین
زنده یاد دکتر علی شریعتی
التماس دعا....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
دروغ... یه روز وقتی هیزم شکن مشغول فطع کردن یه شاخه دزخت بالای رودخونه بود،تبرش افتاد تو رودخونه.وقتی در حال گریه کردن بود،یه فرشته اومد و ازش پرسید :چرا گریه میکنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده.فرشته رفت و با یک تبر طلایی برگشت. "ایا این تبر توست؟" هیزم شکن پاسخ داد: نه فرشته دوباره به زیر اب رفت و این بار با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید که ایا این تبر توست؟ دوباره هیزم شکن جواب داد نه. فرشته دوباره به زیر اب رفت و این بار با یک تبر اهنی برگشت و پرسید ایا این تبر توست؟ جواب داد:اره فرشته از صداقت مرد خوشش امد و هر سه تبر را به هیزم شکن دادو او خوشحال روانه خانه شد چند روز بعد وقتی داشت با زنش کناررودخونه راه میرفت ، زنش افتاد توی اب.هیزم شکن باز داشت گریه میکرد که فرشته اومد و پرسید چرا گریه میکنی؟ "اوه فرشته زنم افتاده توی اب" فرشته رفت زیر اب و با جنیفر لوپز برگشت و از او پرسد: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد:اره همینه فرشته عصبانی شد."تو تقلب کردی،این نامردیه" هیزم شکن جواب داد:اوه فرشته من،منو ببخش.سوء تفاهم شده.میدونی،اگه به "جنیفر لوپز" نه میگفتم،تو میرفتی و با "کاترین زتاجونز" میومدی و باز هم اگه به "کاترن زتاجونز" نه میگفتم تو می رفتی و با زن خودم میومدی و من هم میگفتم اره.اونوقت تو هر سه تارو به من میدادی. اما فرشته من یه ادم فقیرم و توانایی سه تا زن رو ندارم. و به همین دلیل بود که بار اول گفتم اره نتیجه اخلاقی: نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به دلایل شرافتمندانه و منطقیه!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعدمرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش
براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند:
به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_
شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به
سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها
را به خدا بسپارم و اسبها را نميبندم.
صبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد
ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته اند
استاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها
را ببندد.
پائولو كوئليو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مرداد1385ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز گند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر صدا کنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
بهشت و دوزخ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
نقاشی فردا:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 تیر1385ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 خرداد1385ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط جــــــــــــــــــواد |
|
|
صفحه نخست ارتباط با مدير از گذشته ها چه خبر |
| حرف اول |
آقا جان سلام
حرف زیادی برای گفتن ندارم. فقط خواستم بگم آقا دیگه غیبت بسه. به خدا خسته ام از تنهایی. از این همه حرف و حدیث. از اینهمه گمراهی. راه راست کدومه؟ مهدیا بیا که خسته ام از تنهایی بیا و مرهمی باش بر دل خسته ام اللم عجل لولیک الفرج |
| آرشيو موضوعي |
|
روزشمار محرم داستانهای کوتاه روانشناسی فقط امام زمان... زنان عکسدونی شهدا و جانبازان دل نوشته... |
|
RSS
|